-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 مردادماه سال 1384 21:47
* غم فروش مرد بیگانه به فریاد بلند داد میزد : چه کسی غم دارد غم او را بخرم هیچ کس زمزمه ای ساز نکرد هیچ کس ندایی آغاز نکرد نه بدان روی که غمین کم بود یا که اصلا غم گم بود بل بدان روی که هر کس در دل غمهایی داشت بس بزرگ و سترگ و همگی می گفتند : چه کسی ثروت آن را دارد که این همه غم را بخرد مرد بیگانه بپنداشت غلط که اینجا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 مردادماه سال 1384 21:45
مرا در آتش هجران نمی خواهم بسوزانی دلم از یک نگاه گرم تو ای یار می سوزد
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 مردادماه سال 1384 08:48
عشق را شرحی نبود و نیست شرح عشق را لایق شدن بی شرح شرح هر که مستغرق شود در ذات عشق عشق گردد عشق گردد پیر عشق
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 مردادماه سال 1384 08:39
*هم صدا با دل من همه فاخته ها می خوانند خانه ات آبادان سینه ات نور افشان و خرامیدن نوروز مبارک بادت *مرگ یعنی ترک جمع دوستان کردن ترک عشق و ترک آشیان کردن وز همه زیبایی خوبی که دنیاراست چشم پوشیدن دور از لذات هستی در مغاکی تیره خفتن صبحگاهان را بشام قیرگون همرنگ دیدن یا ندیدن خاک در چشم هوسها آرزوها مهرورزیها نشاندن...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 مردادماه سال 1384 08:05
اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست وفا آنست که نامت را همیشه بر زبان دارم
-
فریاد
یکشنبه 22 خردادماه سال 1384 13:18
خانه ام آتش گرفته ست٫ آتشی جانسوز هر طرف می سوزد این آتش ٫ پرده ها و فرشها را ٫ تارشان با پود. من به هر سو می دوم گریان در لهیب آتش پر دود وز میان خنده هایم تلخ، و خروش گریه ام ناشاد از درون خسته ی سوزان می کنم فریاد!ای فریاد!ای فریاد خانه ام آتش گرفته ست آتشی بی رحم. همچنان می سوزد این آتش، نقشهایی را که من بستم به...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 خردادماه سال 1384 21:14
روزی هر روز از یزدان گرفتن مفت نیست روزی ات گر می دهد روزی ز عمرت می برد
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 خردادماه سال 1384 21:07
در نظر بازی ما بی خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 خردادماه سال 1384 21:05
شمع جمع محفل یاران شدن شوقی ندارد خوشا شمعی که روشن می کند ویرانه ای را
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 خردادماه سال 1384 21:04
تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم مثل تو کیست در جهان تا ز تو دل بگسلم من چو به آخرت روم رفته به داغ دوستی داروی دوستی بود هر چه بگویید از دلم می روم و همچنان روم نام تو بر زبان من ریزم و همچنان بود مهر تو در مفاصلم حاصل عمر صرف شد در طلب وصال تو با همه سر اگر به خان ره ندهی چه حاصلم فکرت من کجا رسد در طلب وصال تو این...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 خردادماه سال 1384 21:02
می روم دیگر چون پرستو ها میکنم ترکت آشیان دیگر بر نمی گردم زین ره رفته چون نمی گردی مهربان دیگر خسته از تاریکی شبها می روم افسرده و تنها پر کشم تا قصر رویاها تا که بینم طلوع فردا را جز اشک تود بارانی بر کویر دلم نمی ریزد جز نوای غم و پریشانی از دل ساز من نمی خیزد روم آهسته از سر راهت برو دست خدا به همراهت روم آهسته از...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 خردادماه سال 1384 20:57
تو آن جامی که می رقصی به دست مست می خواری من آن شمعم که می گریم سر بالین بیماری دل من در خموش امشب با من راز می گوید چو مهتابی که نجوا می کند با کهنه دیواری سرشک نیمه شب آرام می بخشد به سوز دل بسان باران که می بارد به روی دشت تبداری امید دل بمرد و آرزو ها گوشه بگرفتند تو گویی لشگری پاشیده از مرگ سرداری
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 خردادماه سال 1384 20:54
تار مویی را به عمرم داده بودی یادگار گفتگو ها با همان یک تار مو دارم هنوز از برم رفتی ولی با غم گرفتارم هنوز اشک میبارد از این چشمان خون بام هنوز روبرویم بودی روبرویم بودی........... من خیره در چشمان تو بی تو تصویر تو را در پیش رو دارم هنوز کوچه ها گر در پی ای مینمودم جستجو آرزوی دیدنت را کو به کو دارم هنوز در میان...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 خردادماه سال 1384 20:50
یار سر به سویی میکشد سر به سویی میکشد ما را در این ره پا به سویی عقل آخر بین به سویی عشق بی پروا به سویی موج سرگردانم و بازیچه طوفان هستی هر دمم ساحل به سویی می کشد دریا به سویی زین پریشان خاطری ها کی توانستن که دائم جان به سویی مانه حیران سر به سویی پا به سویی
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 خردادماه سال 1384 20:47
بخز در لاکت ای حیوان که سرما نهانی دستش اندر دست مرگ است مبادا پوزه ات بیرون بماند که بیرون برف و باران و تگرگ است نه قزاقی نه بابونه نه پونه چه خالی مانده سفره ی جو کناران هنوز ای دوست صد فرسنگ باقیست از این بیراهه تا شهر بهاران مبادا چشم خود بر هم گذاری نه چشم اختر است این چشم گرگ است همه گرگند و بیمار و گرسنه بزرگ...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 خردادماه سال 1384 20:33
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب تماشائیست پیچ و تاب آتشها خوشا بر من که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب مرا یکشب تحمل کن تا باور کنی جانا چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب تمام سایه ها را می کشم در راندن مهتاب حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب دلم فریاد...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 خردادماه سال 1384 20:26
کنار آشیانه تو آشیانه می کنم فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای و من برای زندگی تو را بهانه می کنم تقدیم به .......
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 اردیبهشتماه سال 1384 00:18
تولدت مبارک دوستت دارم
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 فروردینماه سال 1384 14:51
اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 فروردینماه سال 1384 15:35
سلام من دارم شروع می کنم ۴ ماه حدودا مونده برام دعا کنید خیلی از مشکلات ام حل می شه
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 فروردینماه سال 1384 17:39
فقط به خاطر تو
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 فروردینماه سال 1384 15:16
دلم تنگ است این شبها یقین دارم که می دانی صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی شدم از درد و تنهایی گلی پژمرده و غمگین ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته می رانی تپش های دل خستم چه بی تاب و هراسانند به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی دلم دریای خون است...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 فروردینماه سال 1384 14:50
بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمی دانم که شادی در همه عالم از این خوشتر نمی دانم
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 فروردینماه سال 1384 13:43
ای مهربانتر از برگ در بوسه های باران بیداری ستاره در چشم جویباران آئینه نگاهت پیوند صبح و ساحل لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران باز آ که در هوایت خاموشی جنونم فریاد ها بر انگیخت از سنگ کوهساران ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز کاینگونه فرصت از کف دادند بیشماران گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم بیرون نمی توان کرد حتی به...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 فروردینماه سال 1384 13:06
سمن بویان غبار غم چو بنشیند ؛ بنشاند پری رویان قرار از دل چو بستیزند؛ بستانند به فتراک جفا دل ها چو بربندند ؛ بر بندند ز زلف عنبرین جان ها چو بگشایند؛ بفشانند به عمری یک نفس با ما چو بنشینند؛برخیزند نهال شوق در خاطر چو بر خیزند؛ بنشانند سرشک گوشه گیران را چو دریابند؛دریابند رخ مهر از سحرخیزان نگردانند؛اگر دانند دوای...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 فروردینماه سال 1384 12:29
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی حالیا عکس دل ماست در آئینه جام تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی دیدی آن یار که بستم صد امید در او چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی تشنه خون زمین است فلک وین مه نو کهنه داسی است که بس تشنه درود ای ساقی بس که شستیم بخوناب جگر جامه جان نه ازو تار...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 فروردینماه سال 1384 12:01
سلام والسلام