-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 شهریورماه سال 1385 17:26
می خوام تو روببینم تو رو باید مثل گل نوازش کرد و بوئید با هرچه چشم تودنیاست فقط باید تو رو دید تو رو باید مثل ماه رو قله ها نگاه کرد با هرچه لب تودنیاست تودنیاست توروباید صدا کرد می خوام تو رو ببینم نه یکبار نه صد بار به تعداد نفسهام برای دیدن تو نه یک چشم نه صد چشم همه چشما رو می خوام
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 مردادماه سال 1385 15:50
در پرده شلوغی زندگی ناله ها بر می آید مست باش ، تا خلوت کوچه های انتظار را ببینی............. میدونم که می دونی دوست دارم.... جان تولدت مبارک
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 مردادماه سال 1385 20:32
همیشه یه نفر که بهم میگه اینو بهش بگو گفتو گو آئین درویشی نبود ور نه با تو ماجراها داشتیم
-
*غم فروش
جمعه 20 مردادماه سال 1385 18:10
مرد بیگانه به فریاد بلند داد میزد : چه کسی غم دارد غم او را بخرم هیچ کس زمزمه ای ساز نکرد هیچ کس ندایی آغاز نکرد نه بدان روی که غمین کم بود یا که اصلا غم گم بود بل بدان روی که هر کس در دل غمهایی داشت بس بزرگ و سترگ و همگی می گفتند : چه کسی ثروت آن را دارد که این همه غم را بخرد مرد بیگانه بپنداشت غلط که اینجا همگی خوش...
-
*یک سینه سخن دارم یک گوش مهیا کن
جمعه 20 مردادماه سال 1385 18:01
سخن در سینه پنهان و مرا گفتار می سوزد به گفتن در نمی آید دلم بسیار می سوزد ...... به ناسازی هماهنگم نه در صلحم نه در جنگم من آن اقرار خاموشم که در انکار می سوزد به نومیدی امیدم بود اما در شب تردید خیال خویش را دیدم که در پندار می سوزد ...... مرا در آتش هجران نمی خواهم بسوزانی دلم از یک نگاه گرم تو ای یار می سوزد
-
*بی تو با......
جمعه 20 مردادماه سال 1385 17:58
بی تو با هر لحظه شب گفتگو دارم هنوز آن شب عشق آفرین را آرزودارم هنوز روبرویم بودی و من خیره در چشمان تو بی تو تصویر تو را در روبرو دارم هنوز ...... از می عشق کهن بودیم آن شب هر دو مست آن می عشق کهن را در سبو دارم هنوز دیده نابینا شده مشتاق دیدارم هنوز مرغ شب خوابید و با یاد تو بیدارم هنوز ......
-
جواب اون که گفت تو این روزگار خراب چه آدمایی از معرفت حرف میزنن
یکشنبه 8 مردادماه سال 1385 11:37
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد آره تو این روزگار خراب من از معرفت حرف می زنم تو چی میدونی ... بی خیال ... خیال کردی اگه خودتو معرفی نکنی من نمی شناسم .... ولی چرا می شناسم ... ما خیلی چاکریم ولی اگه خودتو جای من بزاری میفهمی که من هنوز با معرفتم و ....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 تیرماه سال 1385 20:43
ما عاشق فهم و ادب و معرفتیم خاک قدم هر چه زیبا صفتیم از زشت کرداری ها خسته شدیم..... محتاج دو پیمانه معرفتیم.........
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 31 خردادماه سال 1385 18:29
می دونی چیه؟فوتبال هم دیگه فایده نداره همون انرژی هسته ای حق مسلم ماست
-
یه تجربه ی تلخ
یکشنبه 7 خردادماه سال 1385 10:52
و من امروز به معنی این حرف رسیدم که عشق صدای فاصه هاست فاصله هایی که غرق ابهامند......
-
گریه
پنجشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1385 17:47
گریه شاید زبان ضعف باشد شاید خیلی کودکانه شاید بی غرور اما هرگاه گونه هایم خیس میشود میدانم نه ضعیفم، نه یک کودک می دانم پر از احساسم
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 فروردینماه سال 1385 19:45
بد و خوب ..........
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 فروردینماه سال 1385 12:30
حالا بیا اینجا بیا اینجا بیا اینجا.... اونجا نه حالا بیا اینجا بیا اینجا بیا اینجا اونجا نه و بق بقو بق بق بقو بق بقو بق بق بقو سال خوبی داشته باشین
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 فروردینماه سال 1385 14:03
سال نو مبارک امسال سال پیروزی سال ما هاست ما رو دست کم نگیر
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 اسفندماه سال 1384 12:04
به نام غم که با همه بی معرفتیش از تو با معرفت تره چون حداقل شبی یه بار بهم سر میزنه چی بخونم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه وقتی هیچ کس نمیتونه گریه هامو بنویسه چی بخونم وقتی قلبت من و از توو قصه رونده وقتی که به جز یه سایه کسی پیش من نمونده چی بخونم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره وقتی هیچ کس نمیتونه تو رو پیش من بیاره...
-
لیلیُ مجنون ُ خدا ُ چرخ
دوشنبه 22 اسفندماه سال 1384 11:55
لیلی گفت بس است . بس است و از قصه بیرون آمد مجنون دور خودش میچرخید . مجنون لیلی را نمیدید رفتنش را هم . لیلی گفت :کاش مجنون این همه خود خواه نبود .کاش لیلی را میدید . خدا گفت : لیلی بمان . قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند لیلی گفت : این قصه نیست . پایان ندارد . حکایت است حکایت چرخیدن . خدا گفت :مثل حکایت زمین . مثل...
-
من مسافرم
دوشنبه 22 اسفندماه سال 1384 11:52
من مسافرم من یک مسافرم همین و بس دیرگاهیست کوله بار خویش بسته ام هرلحظه می روم تاعمردهم به باد گویی جز این هنر ندارم به یاد. دیریست شب از خاطرم نمی رود گویی ستاره ایی بر من نمی دمد هردم دراین کوره راه سنگلاخ عمر با درد پیاله های خود شکسته ام... امروز می روداز خاطرم دو چشم تو دیگر شکسته ام هر آنچه رفت وبود وشد دیگر چه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 اسفندماه سال 1384 11:38
گناه راست میگه مگه نه ؟؟؟!! شبهای دراز بی عبادت چه کنم؟ طبعم به گناه کرده عادت چه کنم؟ گویند خدا گناه را می بخشد او بخشد ولی من از خجالت چه کنم؟؟؟ کسی که خوابه،میشه بیدارش کرد،اما کسی که خودشو زده به خواب،ٍدیگه بیدار بشو نیست!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 اسفندماه سال 1384 11:30
خدا خدایــــــــــا اگر مـــا بد کنیــــــــم تورا بنـــــــده های خــــوب بسیــــــــار اســــــــت تــــــــــو اگر مــــدارا نکنـــی مـــــارا خدای دیگر نیســت دربیکران زندگی دوچیز افسـونـــم کــرد آبــــــــــی آســمان وخدا آبی آسمان را میبینم و میدانم که نیست خدارا نمی بینم و میدانم که هست
-
آدما آی آدما
سهشنبه 16 اسفندماه سال 1384 10:38
آدما آی آدما ببینین زندگی رو چه بی وفاست ببینین رفتن گل چه بی صداست دست رفاقت نمی دیم حرف صداقت نمیگیم باز میگیریم بهونه شکفه از این زمونه کاشکی می شد می گفتیم کاشکی می شد می گفتیم حرف های عاشقونه سرم رو روی شونت می گذاشتم گل بوسه روی لبات می کاشتم برات هر لحظه حرفی تازه داشتم برات هر لحظه شعر می سرودم یکی یک دونه قلب...
-
درد
دوشنبه 15 اسفندماه سال 1384 17:47
و من نابود می شوم و ناله ای از من بر نمی خیزد فقط برای آنکه ..................... مثل اینکه آدم از قصد نفس خودش حبس کنه تا بمیره یه دردی که از درون آدمو میسوزونه و نباید شکفه ای کرد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 اسفندماه سال 1384 09:20
سحر بلبل حکایت با صبا کرد که عشق روی گل با ما چه ها کرد از آن رنگ رخم خون در دل افتاد وز آن گلشن بخارم مبتلا کرد
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 بهمنماه سال 1384 16:02
تولدت مبارک......
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 بهمنماه سال 1384 17:15
و من دارم جلو میرم مثل تیری که از چله ی یه کمان رها شده باشه با یه سرعت زیاد ولی بعضی وقتا خیلی کم شاید برای چند ساعت مثل یه مرداب میشم که راکت و ساکته و تو اون لحظات کم می آرم ولی دارم میرم و مهم رفتنه و حرکت کردنه و..... من به رفتن قانعم
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 بهمنماه سال 1384 13:04
برام نوشته: i think to autumn to leaf to weep of leaves i arrive ...... to the top and drop by drop i finish
-
چشات
جمعه 23 دیماه سال 1384 20:24
تـو این روزا که زندگی یه بازیِ پُر کلکه عاشقیا پُر از ریا یه شوخیه بی نمکه یار منُو خدا خودش از آسمون فرستاده اینُو چشاش بهم میگه همون چشایی که تکه یادم میاد خیلی قدیم وقتی که تنها می شدم میونِ آدما غریب ، رفیق غمها می شدم هی از خدا می یرسیدم که چرا آدما بدن که چرا دشمنِ تُو و قاتلِ جونِ هم شُدَن هی از خدا می پرسیدم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 23 دیماه سال 1384 20:03
می خندم اما خنده هام ، نشونه ای از غممه نگاه کنی ،خوب می بینی ، پنجه ی غم رو تنمه بغض چشام همنفس ، خنده های رو لبمه این خنده ها کنایه ای ، به خنجر تو قلبمه نگو بخند ، وقتی که غم ، تو گرمی هر نفسه خوب می دونی که خنده هام ، میله های این قفسه دیگه نخوا پنهون کنم ، دردی که توی دلمه عمری به غم خندیدمو ، این روزگار حاصلمه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 دیماه سال 1384 00:24
کاش میشد خیلی سخته من اینجوری نیستم ولی الان تو این موقعیت ، نمی دونم باید دوباره از نو از بالا مسکلات رو نگاه کنم این حرفا براتون چه معنی داره لطفا برام بنویسین کوچه، پول ، راه، زمان، تنها ، مرگ، نارو ، وفا ، دل ومن از مرگ آدما خسته شدم ، خیلی خسته ازین درد و غم آخه بابا منم آدمم بخدا دل دارم. و ترس من از مرگ نیست...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 دیماه سال 1384 20:28
عیدتون مبارک
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 دیماه سال 1384 01:42
یادم می آید یک بار در دل از خدایم پرسیدم : ـ خدای من ، تو که سینه ای به این بزرگی دادی به آدم . . . تو که از هر چیز خوب ، دو تا دادی برای تنش . . . چرا توی سینه یک دل کاشتی و آن طرفش را گذاشتی خالی و سوت و کور ؟؟ ـ جوابم داد : اگر جایی خالی باشد از چیزی ، حکمتی دارد این خلأ سینه جا دارد برای دو تا دل ، قبول ، آفریدمت...