من غم را در  سکوت ، سکوت را در شب ، شب را به خاطر اندیشیدن به تو دوست دارم.

من زندگی را در عشق ، عشق  را در قلب و قلب را به  خاطر اینکه آشیانه توست دوست دارم .

من اندوه را در اشک ، اشک را در چشم و چشم را به خاطر دیدن روی تو دوست دارم .

من عشق را در سکوت ، سکوت را در تنهایی ، تنهایی را به خاطر تپیدن قلبم ، تپیدن قلبم را برای تو و تو را همچو قلبم دوست دارم .

عشق زیباست که پر از اشک باشد ، اشک ز یباست که برای عشق باشد ، عشق ز یباست که برای تو باشد ، تو ز یبایی که برای من باشی.

 اگر روزی تو را از من بگیرند   چه خواهم بود آنروز٬حبابی در کف امواج دریا

  غباری در میان دشت و صحرا  نمیدانم...

  اگر روزی تو را از من بگیرند چه خواهم بود آنروز

  گلی پر پر شده بر آب     شبی بی ماه؟

  درخت خشک؟             نسیمی سرد؟
  اگر روزی تو را از من بگیرند  دل من چون بیابان خشک خواهد بود

  گل احساس پژمرده میگردد و مرغ آرزویم رخت می بندد   همه گل ها در این ماتم عذادارند

  و همه عالم در این ماتم سیه پوشند   دگر بر شاخهای برگی نخواهد بود

  همه پژمرده می گردند و تو...    تو ای تار و پود من

  اگر روزی تو را از من بگیرند    قناریها نمی خوانند

  وجودم چون شب بی ماه می گردد

  همه غمگین  همه خاموش  دلم چون باغ در پاییز

  وجودم از غم و اندوه لبریز    و شمع عمر من خاموش می گردد

  ولی ...        اگر روزی تو را از من بگیرند   

  خداوندا چه خواهم بود آنروز...؟

  به یاد دل های فراموش نشدنی

 

می آیی ....

صدایت سر میخورد روی دلتنگـــی هایم 

از تو لــبریز میشوم ...

 

وقتی هستی ، شهر چقدر کوچک است

به اندازهء دو صندلی کنار هم ...

 

حضورت غلت می زند روی خستگی هایم 

از این روست که هنوز زنده ام ...

 

با تمام درد عبور کردیم 

دره های عمیق فاصله را

بی وجود گذرگاهی که بتواند مرا با تو پیوند دهد ...

پنـــــــاهم بده

تنــــها مرز آشنــــا

پنـــــــاهم بده ...

 

 حضورت با من است

امــــا 

چشمانم از هراس نبودنت میان دلتنـــــگی و بـــــــاران بی قرار است ... 

چقدر به بـــــــاران نزدیک میمانی

بر گونه های بی اختیار من ...

 

تو اینجایی .   .   .     .         .          .

و من با تمام سدها و دیوار ها 

باز ، دستانت را در دستانم حس میکنم ... 

 

با تــــو بودن....

با تو بــــودن...

همیشه با تو بودن ...             

ضربان قلب هایمان

بر سنگفرش کوچه های خیس  ...

چتر مشتـــرک 

زیر بــــــــاران  ...

بــــارانی که می بارد

اما

خیس نمی کند .........

  

امشب باز حضورت ، تن پوش عریانی غلیظ لحظه های من است

روی پوست تنهایی ام می نشینی

دلم آرام می گیرد  .... 

 

کـمـــک کن آن سوی شب روشن بماند

و من در صبحی نــــــو ، که آسمـــــــان سراسر زندگیست

برای تمام گنجشک های پشت بام

آب و دانه میریزم ...

چه فرق می کند کجای این فصل های تیره ایستاده ایم

یا کجای آن بی قـــــراری ها ...

باز هم پشت تمام این فاصلــــــه ها ترا شفـــــــاف می بینم

و صــــاف ...

یادت باشد

خــورشیـــد همیشـــه هســت

برای از نـــــو زنــــده شدن .........

 

من رفیق گریه هاتم

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شو م
وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
 من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند

 

آسمان تخته و انجم بودش مهره نرد
کعبتینش مه و خورشید و فلک نراد است
با چنین تخته و این مهره و این کهنه حریف
فکر بردت نبود عقل تو بی بنیاد است
حرف در آمد کار است نه دانستن کار
مهره گر نقش نشیند همه کس نراد است

سکوت تو جواب همه مسئله هاست
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مسئله هاست
...

سلام

سلام امروز خیلی خوشحالم
یعنی به قول بچه ها توپ توپ
تولد ابوالفضل بود ،روز قبولی یکی از عزیز ترین دوستای من بود
شب بحث شیرین ازدواج یکی از اقوام نزدیک بود
تا ۴ صبح بیدار بودیم
به نتیجه هم رسیدم
تازه کارای خودمم یه عالمه امروز جلو افتاد