می آیی ....

صدایت سر میخورد روی دلتنگـــی هایم 

از تو لــبریز میشوم ...

 

وقتی هستی ، شهر چقدر کوچک است

به اندازهء دو صندلی کنار هم ...

 

حضورت غلت می زند روی خستگی هایم 

از این روست که هنوز زنده ام ...

 

با تمام درد عبور کردیم 

دره های عمیق فاصله را

بی وجود گذرگاهی که بتواند مرا با تو پیوند دهد ...

پنـــــــاهم بده

تنــــها مرز آشنــــا

پنـــــــاهم بده ...

 

 حضورت با من است

امــــا 

چشمانم از هراس نبودنت میان دلتنـــــگی و بـــــــاران بی قرار است ... 

چقدر به بـــــــاران نزدیک میمانی

بر گونه های بی اختیار من ...

 

تو اینجایی .   .   .     .         .          .

و من با تمام سدها و دیوار ها 

باز ، دستانت را در دستانم حس میکنم ... 

 

با تــــو بودن....

با تو بــــودن...

همیشه با تو بودن ...             

ضربان قلب هایمان

بر سنگفرش کوچه های خیس  ...

چتر مشتـــرک 

زیر بــــــــاران  ...

بــــارانی که می بارد

اما

خیس نمی کند .........

  

امشب باز حضورت ، تن پوش عریانی غلیظ لحظه های من است

روی پوست تنهایی ام می نشینی

دلم آرام می گیرد  .... 

 

کـمـــک کن آن سوی شب روشن بماند

و من در صبحی نــــــو ، که آسمـــــــان سراسر زندگیست

برای تمام گنجشک های پشت بام

آب و دانه میریزم ...

چه فرق می کند کجای این فصل های تیره ایستاده ایم

یا کجای آن بی قـــــراری ها ...

باز هم پشت تمام این فاصلــــــه ها ترا شفـــــــاف می بینم

و صــــاف ...

یادت باشد

خــورشیـــد همیشـــه هســت

برای از نـــــو زنــــده شدن .........