نازنینم
عشقم را نه از روی جملات نامه هایم بلکه
از چشمانم بخوان
کلمات عشق باشکوه مرا حقیر وکوچک میکند
برای فهمیدن معنی نگاهم دنبال کتابها نرو
جوابش را در قلبت خواهی یافت.
اما وقتی روی شیشه
بخار گرفته ای نوشتم:
دوستت دارم
آرام گریست...............
میدانی!؟
دیشب باز باران می بارید...
گمان کردم که شاید توگریسته باشی.
دلم گرفته بود...باز هم برای چشمانت دلتنگ بودم.
نمیدانم ولی هرگاه خورشید قصد رفتن میکند به یادتو می افتم..
چشمانم مملو از اشک میشود
و گویی آن زمان چشمان تورا هم بارانی می بینم...
کاش هیچ گاه چشمانت را بارانی نبینم...
یکی را دوست میدارم …
آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است …
قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم…
یکی را دوست میدارم ، همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم
آمد و مرا با خود به دشت دوستی ها برد…
یکی را دوست میدارم ، او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است…
پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ، بمان و تسلیم احساسات پاک
من باش…
می خواهم تو را شکنجه دهم ، شکنجه عشق و محبت خودم !!!!
آنقدر تو را شکنجه می دهم تا تمام وجود من شوی ، چون که تو را دوست
دارم…
ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای
ستاره درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من و در پایان ای
همدم زندگی من ، با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را
دوست میدارم… فقط تو را…!
خداوندبرای کسی دودل درسینه قرارنداده است پس روا نیست که با یک دل٬ دو دلبر داشت‼
خواستم دسته گلی برایت تقدیم کنم که فکر کرم تا آنجا برسد‚پژمرده میشود خواستم پروانهای تقدیمت کنم ولی پروانه گفت که او از من زیبا تر است
خواستم برایت شمع هدیه کنم ولی شمع گفت که او از من روشن تر است
خواستم برایت گلی هدیه کنم ولی گل گفت که او از من قشگ تراست
به ناچار مجبور شدم قلم به دست گیرم و قطرهای خون از قلبم که نام سلام دارد تقدیم حضور شریفت کنم. به هر میزان که تو مرا دوست میداری من بیش از آن به تو عشق می ورزم
وقتی که برگی رو زمین میفته ،حس میکنم گریه بی صداشو
حس میکنم چی میگذره تو قلبش وقتی میبینه مرگ لحظه هاشو
آخه منم یه برگ خشک و زردم، که بی صدا یه عمره گریه کردم
آخه منم یه برگ خشک و زردم، که بی صدا یه عمره گریه کردم
وقتی با چشمام میبینم که یک برگ، سیلی بیجا میخوره از تگرگ
پا میذاره خزون به باغ دلم، باز کلاغا سر میدن آواز مرگ
یخ میزنه تو سینه قلب خونم، آخه من از تبار این خزونم
یخ میزنه تو سینه قلب خونم، آخه من از تبار این خزونم
وقتی که پرپر میشه گل تو گلدون، خالیه از کبوترا آسمون
حباب بغضم تو گلو میشکنه، ابر چشام دوباره میشه بارون
وقتی که پرپر میشه گل تو گلدون، خالیه از کبوترا آسمون
حباب بغضم تو گلو میشکنه، ابر چشام دوباره میشه بارون
گل را بوییده ام .ازدست زمین وآسمان دلگیرم واز درختانی که بی من سبز شده اند٬گلایه مندم
خسته ام ٬امانه آنقدرکه نتوانم تورا دوست داشته باشم واز کنار نفسهای گرمت بی اعتنابگذرم.
من اوج احساس را محبت و زیبایی را درک کرده ام . من هم رنجیده ام و هم درد کشیده ام وهم
خندیده ام ٬من هم زخم خنجر نارفیق را برپیکر روحم دیده ام و هم مرحم رفیقان را ٬ من هم برای
شادی گریسته ام هم برای دلتنگی ٬
اما ایمانم همیشه در گوشم زمزمه می کند ٬شاکر و شاد وعاشق باش
من غم را در سکوت ، سکوت را در شب ، شب را به خاطر اندیشیدن به تو دوست دارم.
من زندگی را در عشق ، عشق را در قلب و قلب را به خاطر اینکه آشیانه توست دوست دارم .
من اندوه را در اشک ، اشک را در چشم و چشم را به خاطر دیدن روی تو دوست دارم .
من عشق را در سکوت ، سکوت را در تنهایی ، تنهایی را به خاطر تپیدن قلبم ، تپیدن قلبم را برای تو و تو را همچو قلبم دوست دارم .
عشق زیباست که پر از اشک باشد ، اشک ز یباست که برای عشق باشد ، عشق ز یباست که برای تو باشد ، تو ز یبایی که برای من باشی.
اگر روزی تو را از من بگیرند چه خواهم بود آنروز٬حبابی در کف امواج دریا
غباری در میان دشت و صحرا نمیدانم...
اگر روزی تو را از من بگیرند چه خواهم بود آنروز
گلی پر پر شده بر آب شبی بی ماه؟
درخت خشک؟ نسیمی سرد؟
اگر روزی تو را از من بگیرند دل من چون بیابان خشک خواهد بود
گل احساس پژمرده میگردد و مرغ آرزویم رخت می بندد همه گل ها در این ماتم عذادارند
و همه عالم در این ماتم سیه پوشند دگر بر شاخهای برگی نخواهد بود
همه پژمرده می گردند و تو... تو ای تار و پود من
اگر روزی تو را از من بگیرند قناریها نمی خوانند
وجودم چون شب بی ماه می گردد
همه غمگین همه خاموش دلم چون باغ در پاییز
وجودم از غم و اندوه لبریز و شمع عمر من خاموش می گردد
ولی ... اگر روزی تو را از من بگیرند
خداوندا چه خواهم بود آنروز...؟
به یاد دل های فراموش نشدنی