گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم . گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه می تونی ؟ گفت : آره سخت نیست ، آسونه. گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه. یه خنجر برداشت . گفتم این چیه ؟ گفت : سیسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی . خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت . دوست دارم دیوونه. اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم . اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده. دوست دارم دیوونه
همیشه در خزان کوچ پرستوها شود آغاز
و بام آسمان می گرید از اندوه
خزان فصل شکستن ها
گسستن ها
بریدنها
خزان را دوست می دارم
و باران را
ولی می ترسم از کوچ پرستوها
زدوریها
مشکل غمی است عشق که گفتن نمی توان
وین مشکل دگر که نهفتن نمی توان
ما که باشیم که ما را دهد آغوش تو دست؟
با خیال تو مگر دست در آغوش کنیم.