با سلامی گرم با درودی پاک ُروزگارت بی که با من بگذرد خوش باد.
سینه ام گور بسی خاطره هاست
خاطراتی که نه شیرین بس تلخ
من از این خاطره ها می سوزم و به این درد گران می سازم
بر سرم سایه مهری ننشست. هیچ کس بر دل من راه امیدی نگشود
و کسی ناله برخاسته از رنج مرا گوش نداد
مرغ اندیشه من بال نزد پر نگشود در همان لحظه که خواست بال زند بپرد اوج بگیرد
ناگاه تیر برخاسته از چله دوست بال او بر هم دوخت
اینهمه زخمه ز بیگانه و ضربت زخودی
کلماتیست که هر سطر ز غمنامه من روی آن بنشسته است
بگذار تا من بگذرم از این سخنها
دردم فزون غمنامه تلخم مفصل
بار دگر هم با شما خواهم سخن گفت
دردی دگر رنجی دگر نجوای دیگر
تا آن زمان دست خدا همراهتان باد.