خدا حافظ.......

درون کوچه قلبم چه غمگینانه میپیچید

 

صدای تو که میگفتی:

 

بجز تو دل نمی بندم

 

فریب وعدهایت را ندانستم

 

ولی اکنون......

 

بیاد ,وعدهای تو میان گریه می خندم

 

برو دیگر که دل از غم رها کردم

 

 

خدا حافظ ......خدا حافظ...... که دیگر بر نمی گردم

 

 

تو بودی آسمان من غمت همسایه قلبم

 

ولی ......

 

خورشید مهر تو به باغ دیگری سر زد

 

قسم به سوز پنهام تو را دیگر نمی خوانم

 

که از باغ دو چشم تو به پرستوی دلم سر زد

 

برو دیگر که دل از غم رها کردم

 

خدا حافظ ......خدا حافظ...... که دیگر بر نمی گردم

 

 

در آن غمگین غروب سرد تو از شهر دلم رفتی

 

نگاهم در افق ها ماند

 

من افسوس می خوردم

 

شیار گونه هایم را

 

گل اشکم نوازش کرد

 

و

 

من از تو جدا ماندم

 

 

ولی......

 

ای کاش میمردم

نظرات 2 + ارسال نظر
[ بدون نام ] شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1385 ساعت 07:17 ب.ظ

این اراجیف چیه واسه خودت میبافی آقای با معـــــــــرفت؟

اقا داووددد شنبه 6 مهر‌ماه سال 1387 ساعت 05:06 ب.ظ

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد