تا کی باید منتظر آمدن کسی بود ؟!
اصلا چرا سکوت باید تاوان همه ی پر حرفی ها را بدهد ؟!
چند پاییز دیگر مانده به جنون برگ ها ؟!
می خواهم فلسفه نبودنت را به خورد تمام بودن ها بدهم .
می خواهم از نیامدنت افسانه ی انتظار را بسازم و ویران کنم ،
و برای تمام سواران سفید پوش بگویم :
که روزی درست در وسط بهشت چاله ایی پیدا شد و پای آمدنت لنگید .
اصلا نمی دانم چرا آمدنت تبدیل شده به فلسفی ترین آرزو !
انگار سرما در آرزوهایم جریان پیدا کرده
و هر چقدر هم از آمدن خورشید بنویسیم ،
هیچ ، نیامدنی ذوب نمی شود .
salam esme man ali hast behet tabrik migam webloget ghashange ama azat mikham u ham be id man ye sar bezani age delet khast un ra tu peyvandat gharar bede maamnoon