یادته .شبای زمستون وقتی که بچه بودیم . زیر کرسی ٬مادر بزرگ واسمون قصه می گفت ؟
وقتی قصه ٬ شروع می شد٬ چشامون به هم می گفت: « الهی که صب نشه » می ترسیدیم قصه هه ٬زود تموم بشه .مثه باریدن برف توی زمستون ٬وقتی میبارید می گفتیم٬خدا کنه تاهمیشه بباره ٬تموم نشه.همیشه قصه ها٬توش پر از غصه بود.اگر قصه ای توش غصه نداشت ٬ حوصله مون سر می رفت ٬ تا حسن کچل از هفتاد خوان! نمی گذشت.مزه نداشت.همیشه سروکله یه دیو بی شاخ و دم پیدا می شد تا رستم دستان.تو قصه خوابش نبره.همیشه سیاهی باهاش می اومد تا سفیدی جاشو بگیره.سفیدی همیشه .آخرای قصه بود .
ولی حالا که بزرگ شدیم . قصه ها یادمون رفته.آرزوهامون پیر شده.دل واسمون دست و پاگیر شده.حیرونم عزیزم .حیرون! ما آدما تو قصه ها٬دنبال غصه بودیم٬ تا باهاش دست وپنجه نرم کنیم تاببینیم چندمرده حلاجیم.
ولی حالا که بزرگ شدیم.قصه هامون کوچیک شدن ٬ تا سایه یه غصه می شه٬ آدما چپه می شن.تا یه چاله سر راهشون ٬ سبز می شه ٬ آه می کشن ٬ یه آهی که اگه دیوهای قصه هم ٬ بشنفن ٬ زهرشون آب می شه ٬ اگه یه خبر ناخوشی به ما بگن.از حال می ریم ٬ غش می کنیم.اگه یکی به ما جفا کنه ٬ مشقای مهر و وفا رو پاک کنه ٬ دنیا یهو ٬ تار می شه ٬ سیاه می شه.
ببین من اینو واسه تو نوشتم .
ببین . غصه ها مثه سایه ان.بال دارن.تا بری به سمت شون پر می کشن.بالا می رن.
یه نخ ببند به دم غصه ها.مثه بادبادک پرش بده..اگه یه دفه جا بزنی.عقب بری.سایه ها گنده می شن.جون می گیرن.تا جایی که سایه هه غول می شه.یه غولی که درسته قورتت می ده. اگه چشاتو به سفیدی بدوزیی ٬ سایه ها خود به خود آب می شن.
سر تو درد نیارم.خیلی حرف زدم.می دونم که خسته ای.می دونم دلت قصه میخواد. هوای بارونی می خواد.ولی آخر قصه رو ٬ خودت بگو. می دونم که می تونی ٬ فقط کافیه دل بدی .اولش این بود .یکی بود یکی نبود٬ غیر از خدا هیچ کس نبود.پاییز از باغ دلامون گذشت ٬رفت که رفت... پشت سرش ام نیگاه نکرد .......................
حالا شما بگید :
میتونید بهم بگید پاییز تو گوش درختا چی پچ پچ می کنه که برگاشونو وصله های تنشونو می تکونه ؟
سلام اقا علی رضا .
وب لاگ زیبایی دارید .
پاییز تو گوش درختا میگه که بعد زمستون قراره یه سال جدید شروع بشه .
به منم سر بزنید خوشحال می شم .
راستی اوووووللللللل .