اگر روزی تو را از من بگیرند   چه خواهم بود آنروز٬حبابی در کف امواج دریا

  غباری در میان دشت و صحرا  نمیدانم...

  اگر روزی تو را از من بگیرند چه خواهم بود آنروز

  گلی پر پر شده بر آب     شبی بی ماه؟

  درخت خشک؟             نسیمی سرد؟
  اگر روزی تو را از من بگیرند  دل من چون بیابان خشک خواهد بود

  گل احساس پژمرده میگردد و مرغ آرزویم رخت می بندد   همه گل ها در این ماتم عذادارند

  و همه عالم در این ماتم سیه پوشند   دگر بر شاخهای برگی نخواهد بود

  همه پژمرده می گردند و تو...    تو ای تار و پود من

  اگر روزی تو را از من بگیرند    قناریها نمی خوانند

  وجودم چون شب بی ماه می گردد

  همه غمگین  همه خاموش  دلم چون باغ در پاییز

  وجودم از غم و اندوه لبریز    و شمع عمر من خاموش می گردد

  ولی ...        اگر روزی تو را از من بگیرند   

  خداوندا چه خواهم بود آنروز...؟

  به یاد دل های فراموش نشدنی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد