به مجنون گفت روزی ساربانی
چرا پیوسته در صحرا روانی؟
اگر با لیلی ات باشد سرو کار
بود آن بی وفا با دیگری یار
ز حرف ساربان مجنون بر آشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت:
گمان کردی که من لیلی پرستم !
من آن لیلای لیلی می پرستم
درخت بی ثمر هرکس نشاند
علاج درد مجنون را بداند
چه داند آنکه اشتر می چراند

نظرات 1 + ارسال نظر
لیلی سه‌شنبه 25 مرداد‌ماه سال 1384 ساعت 12:49 ق.ظ

شبی پرسیدمش با بیقراری بجز من کسی را دوست داری دو چشمش اشک افتاد از خجالت میان گریهایش گفت آری حواست باشه یارو بی رحمه

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد