*هم صدا با دل من همه فاخته ها می خوانند

خانه ات آبادان سینه ات نور افشان

 و خرامیدن نوروز مبارک بادت

 

*مرگ

یعنی ترک جمع دوستان کردن

ترک عشق و ترک آشیان کردن

وز همه زیبایی خوبی که دنیاراست چشم پوشیدن

دور از لذات هستی در مغاکی تیره خفتن

صبحگاهان را بشام قیرگون همرنگ دیدن یا ندیدن

خاک در چشم هوسها آرزوها مهرورزیها نشاندن

رشته پیوستگی هارا ز هم عهدان گسستن

آری آری مرگ وحشت زاست – زندگی زیباست

لیک مرگ ما پایان رنج ماست

            مرگ مرغان قفس آسودن از غمهاست.

*هر زمان گویم که فردا ترک دنیا می کنم
چون که فردا می رسد ا مروز و فردا می کنم
نظرات 1 + ارسال نظر
ساناز چهارشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1384 ساعت 11:11 ب.ظ

از پس شیشه ی عینک استاد، سرزنشوار به من می نگرد ،باز از چهره ی من میخواند، که چه ها در دل من میگذرد، میکند صحبت خود را آغاز، بچه ها عشق گناه است گناه ،وای اگر بر دل ناخواسته ای، لشکر عشق بتازد بیگاه ، مبصر امروز که اسمم را خواند ،بی خبر داد کشیدم غایب ، بچه ها همگی خندیدند که جنون گشته به طفلک غالب ، دگر آنها نمیدانستند که من اینجا و دلم جای دگر ،دل آنهاست پی درس و کتاب ،دل من در پی رسوای دگر تقدیم می کنم به استاد فیزیکم که عشق را برایم تفسیر کرد. آری آغاز دوست داشتن است، گر چه پایان راه نا پیداست، من اگر به پایان نیندیشم، که همین دوست داشتن زیباست.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد