بخز در لاکت ای حیوان که سرما

نهانی دستش اندر دست مرگ است

مبادا پوزه ات بیرون بماند

که بیرون برف و باران و تگرگ است

نه قزاقی نه بابونه نه پونه

چه خالی مانده سفره ی جو کناران 

هنوز ای دوست صد فرسنگ باقیست

از این بیراهه تا شهر بهاران

مبادا چشم خود بر هم گذاری

نه چشم اختر است این چشم گرگ است

همه گرگند و بیمار و گرسنه

بزرگ است این غم ای کودک بزرگ است

از این سقف سیه دانی چه بارد؟

خدنگ ظالم سیراب از زهر.

بیا تا زیر سقف می گریزیم

چه در جنگل٫چه در صحرا ٫ چه در شهر

زبس باران و برف و باد و کولاک

زمان را با زمین گویی نبرد است

مبادا پوزه ات بیرون بماند

بخز در لاکت ای حیوان که سرد است.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد